<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d10121908\x26blogName\x3dHere+is+My+Parapet+...\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLACK\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://myparapet.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den_US\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://myparapet.blogspot.com/\x26vt\x3d8969728300528175802', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

20051122

... از همین جا یه طلوع می بینم
یک

دو

سه

چهار

پنج

شش

هفت

هشت

نه

ده

یازده

دوازده

سیزده

چهارده

پانزده

شانزده

هفده

هجده

...
...باد -

.به همین سادگی -

...همه اش خاموش شد -

...

20051121

My Parapet

20051120

...دستاش تو جیب اش بود

سرش به شدت سنگین بود ؛

!...این تنها حسی بود که میتونستم ازش بگیرم

...
...صدای پاشنه ی کفشش
با ریتم ثابت قدمهاش
...یه حرف احماقانه رو تکرار می کرد



...ضربه ها هنوز ادامه داره
...

20051112

چشمام یه کم پر خون
دلم آشفته اس
راستش
دیشب وقتی رفتی
رفتم بخوابم
...
ولی نشد
رفتم جلو شومینه
همه چراغا خاموش بود
نور آتیش رو دیوار افتاده بود
...تو
...اونجا بودی
...تو وجودم
...تو نگاهم
...تو شعله های آتیش
...
.
.
.

20051110

لحظه فرا می رسد
...اما
...کوتاه ، کوتاه ، کوتاه
...
...گرچه کوتاه اما لحظه های تو شیرینند

اکنون
...برای لحظه ی بعدی انتظار می کشم

...انتظاری بلند
...لحظه ای کوتاه
! به کوتاهی چند خط

20051109

...و همچنان انتظار
.
.
.
.
.

20051108

I'm waiting
but
Nothing From You!
...
My Parapet
...آن روز با تو بودم... امروز بی توام
...آن روز که با تو بودم... بی تو بوده ام
...امروز که بی تو ام... با توام
... عادت کرده ای تا به سراغت نیایم به سراغم نمیایی
... فراموشم میکنی
... از یادت میروم
انگار نه انگار که امپراطوری و سرزمین آبهای همیشه آبی بود و تو گاهی می آمدی آنجا و خلوت و تنهائی خودت را با امپراطور تقسیم میکردی ...این دیگر چه عادتی است...؟
... تنها حسنش این است که من می آیم و تو را هر بار با خودم به رویاهای سرزمینم میبرم
همیشه بین آن چیزی که وجود دارد و آن چیزی که می اندیشیم و آن چیزی که انجام می دهیم فاصله ای وجود دارد تنها آگاهی و سکوت مرز این فاصله را پر می کند
...سکوت میکنم
...باشد
...حرف نمیزنم
...و باز هم منتظرت میمانم
!تو چگونه به سکوت مرگ پروانه ها عادت داری...؟
...چگونه تصویر خیال شاپرک را در آستانه ی شکستگی بال ترسیم میکنی
...تو چگونه با آواز تنهایی می رقصی
...

20051106

صداشو می شنوی؟ -
! نه -
خوب گوش کن -
! هیچ صدایی نمی آد -
به صدای باد گوش کن -
صداش یه حس مبهمی داره
...صداش تو نم بارون گم
...
همه جا رو مه گرفته
نفسش با نم بارون به صورتم می خوره

20051105

My Parapet

20051103

My Parapet

و من خواهم نوشت...

تا اوج سپیده دم

تا لحظه ی طلوع

تا یک شکست بزرگ در این سکوت سرد ...

20051102

...نوشتن برای لحظه های گم روح

برای گذشتن از انزوا و نرسیدن به انتها...

برای روحی که آرامشش در نهایت معجزه موج می زند...