<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d10121908\x26blogName\x3dHere+is+My+Parapet+...\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLACK\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://myparapet.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den_US\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://myparapet.blogspot.com/\x26vt\x3d8969728300528175802', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

20050120

...کلي حرف داشتم ولي
...خداي من هيچي نميتونم بنويسم
.مي خواي بفهمي چمه؟ خودت بخونش بهت ميگم

20050119

.قصه‌ای بود که نانوشته ماند
... تا همیشه
.و این تلخ ترین قصه بود

20050115

!...قاصدک امشب دلم خیلی گرفته

برای تو... سکوت مملو از فرياد

چشم انداز زيبای رديف درختان بلند و کهنسال خيابان ولی عصر هيچ جلوه ای ندارند وقتی خسته باشی و جسم خسته ات را از اين سربالايی لعنتی بالا بکشی . اين سربالايی کی تمام می شود؟ آن درد قديمی باز در سينه ام پيچيد . ببين ! با نوک انگشت نشانش می دهم دقيقا وسط سينه... . ديگر در اين چند سال ياد گرفته ام که بايد به اين درد فکر نکنم. بايد راهم را بگيرم و بروم. بی خيال باشم. اما انگار نه ول کن نيست... . راستی لحظه مردن چه لحظه ای است ؟ خيلی به آن فکر کرده ام . اما تا يک بار نميرم نمی توانم برايتان تعريف کنم. شايد برای لحظه ای همه دنيا متوقف می شود... تاريک می شود . شايد چيزی شبيه يک خواب سبک نيمروزی است . بغضی در سينه ام وول می خورد ... قلنبه می شود و مثل يک سکسکه بی ارزش بيرون ميزند. دکتر نوار دراز را مقابل چشمانش می گيرد . هيچ معلوم نيست از لابلای آن همه منحنی درد ، دنبال چه می گردد. اما با اين همه می گويد چيزی نيست. يک پرولاپس ساده ... نه خوب شدنی است نه خطرناک ! مثل ميگرن ! بايد تحمل کرد. درد زير بازوهايم را سنگين کرده است . پاهايم بی طاقت شده اند . تف به اين سربالايی . کی تمام می شود؟ اگر تو بميری فردا خورشيد باز هم طلوع خواهد کرد. اگر تو بميری مردم باز هم به جوک های بی مزه و بامزه هم می خندند. اگر تو بميری هيچ اتفاقی نمی افتد. اما از شر اين درد لعنتی راحت می شوی و همين طور از همه دردهای ديگر. آن درد قديمی هنوز رهايم نکرده است . درست در وسط سينه . ببين با انگشت نشانش می دهم . اگر يکی از آن سرب های آتشين بر اين جا می نشست ديگر مجبور نبودم اين سربالايی لعنتی را گز کنم. اما امروز قلب من سه تکه شده است . که نيم بيشتر آن را به تو بخشيده ام و آن دو تکه ديگر در دست دو کودک بازيگوش در تلاطم است . اگر قلبی از خودم داشتم بی درنگ آن را تسليم مرگ می کردم . اگر قلبی از خود داشتم زشت ترين ناسزاها را به همه سربالايی های زمين نثار می کردم و قدمی ديگر بر نمی داشتم.

وقتی قلبم در دستان توست و با نگاهت به تلاطم در می آيد وقتی آن دو کودک بازيگوش مرا به خود می خوانند و تمنای محبت دارند
...وقتی
...خدايا به دلم آرامش بده-
هميشه عاشق باش ولي هيچ وقت دنبال معشوق نگرد
.
.
.
!...ما چرا عمرمون بپای پيدا کردنش سوخت نمیدونم